قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1364

تاريخ الفي ( فارسى )

من آمد و من به واسطهء آنكه او بر خون كردن بسيار مايل بود بسيار ترسيدم . چون به مجلس وى درآمدم مجلس را خلوت كرد و به من گفت : اى هرثمه ، بايد كه به همين لحظه اين سگ ملحد ، يعنى يحيى بن خالد برمكى ، را با هارون الرّشيد گردن زده سرهاى ايشان را نزد من آرى كه يحيى برمكى هميشه در كشتن من و خلافت هارون سعى مىنمايد . هرثمه گويد : من با وجود بىباكى هادى جرأت نموده معروض داشتم كه : يا امير المؤمنين ، رشيد برادر امير المؤمنين است ، اگر من بر قتل او اقدام نمايم در دنيا و آخرت زيانكار خواهم بود و از نظر عقلا ساقط . هادى گفت : تو را اطاعت من بايد كرد . اگر اطاعت نمىكنى گردنت مىزنم . گفتم : امير المؤمنين را فرمانبردارم . بعد از آن گفت : چون از اين مهمّ فارغ شوى بايد كه به زندانخانه رفته هركه را از آل ابو طالب در زندان باشد او را به قتل برسانى و اگر بسته باشند ايشان را به دجله اندازى . « 1 » و چون از اين مهمّ فارغ گشتى با جمعى از خواص درگاه متوجّه كوفه شو و هركه از آل عباس آنجا يا بى همه را از شهر بيرون كن و شهر را آتش زن تا آن سرزمين با خاك يكسان شود . هرثمه گفت : من گفتم : يا امير المؤمنين ، اين كار عظيم است . ساعتى سر در پيش افكنده آنگاه فكر كرد . بعد از آن باز گفت : از آنچه گفتم چاره‌اى نيست ؛ چه ، هر آفتى كه به من مىرسد از اين ممر است . بعد از آن ، خود متوجّه درون شد و گفت : اى هرثمه ، آنچه به تو گفتم على التّرتيب به آن قيام نماى . و چون به در حرم رسيد بازگشت و به من گفت : ساعتى در همين جا توقّف كن . من با خود گفتم سبب توقّف آن است كه مرا بكشد و آن عمل به ديگرى فرمايد ؛ چه ، من دو نوبت به سخن او اعتراض كردم . با خود قرار دادم كه اگر بىآفت از سراى خلافت خلاصى يابم سر به غربت نهاده در قطرى از اقطار عالم منزوى شوم كه هيچ كس مرا نشناسد . چون نيمى از شب بگذشت خادمى بيرون آمد و مرا آواز داد كه اى هرثمه ، امير المؤمنين تو را مىخواند . من يقين به مرگ خود كرده كلمهء شهادت‌گويان با او همراه شدم تا به جايى رسيدم كه گفتگوى زنان به گوش من رسيد . با خود جزم كردم كه در قتل من به اين بهانه كه نزديك به حرم آمده‌ام تمسّك خواهد جست . بنابراين ، همانجا ايستادم و هرچند خادم مىگفت كه : درون رو ، گفتم : لا و اللّه . و چون خادم مبالغه [ 175 ب ] از حدّ برد من به آواز بلند گفتم : تا آواز خليفه را نشنوم كه درآى ، به اين خانه درنروم ؛ كه در اين اثنا ، آوازى شنودم كه : ويهك يا هرثمه كه منم خيزران . تو را به جهت آن طلبيدم كه واقعه‌اى عظيم پيش آمده تا مشاهده كنى . من از روى حيرت تمام به آن خانه دررفتم . خيزران از پس پرده با من

--> ( 1 ) . در خصوص فرمان هادى مبنى بر قتل هارون و از همه مهمتر قتل آل على ؛ - دهستانى ، ترجمهء فرج بعد الشدّة ، ص 230 .